مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

808

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - گويد : محمد بن أشعث ، ابن عقيل را به در قصر آورد واجازه خواست . خبر ابن عقيل را با ضربتي كه ابن بكير به أو زده بود ، به ابن زياد گفتند . گفت : « دور باد . » محمد بن أشعث از كار خويش وامانى كه به مسلم داده بود ، با وى سخن كرد . عبيد اللّه گفت : « أمان دادن به تو چه مربوط ؟ تو را نفرستاده بوديم كه امانش بدهى . تو را فرستاديم كه أو را بيارى . » وابن أشعث خاموش ماند . گويد : آن‌گاه مسلم بن عقيل را پيش ابن زياد بردند كه سلام امارت بدو نگفت . مرد محافظ گفت : « چرا به أمير سلام نمىگويى ؟ » گفت : « اگر آهنگ كشتن من دارد ، چرا سلامش گويم واگر آهنگ كشتن من ندارد ، به جان خودم كه سلام بسيار به أو خواهم گفت . » ابن زياد به أو گفت : « به جان خودم كه كشته مىشوى . » گفت : « همين‌طور ؟ » گفت : « بله » . گفت : « پس بگذار با يكى از مردم قومم وصيت كنم . » گويد : آن‌گاه به همنشينان عبيد اللّه نگريست كه عمر بن سعد از آن جمله بود . بدو گفت : « اى عمر ميان من وتو خويشاونديى هست . مرا به تو حاجتي هست وانجام حاجتم بر تو لازم است . اين يك راز است . » گويد : اما عمر نخواست فرصت دهد كه آن را بگويد . اما عبيد اللّه بدو گفت : « از نگريستن در حاجت پسرعمويت دريغ مكن . » گويد : پس عمر برخاست وبا مسلم به جايى نشست كه ابن زياد أو را مىنگريست . مسلم بدو گفت : « مرا در كوفه قرضى هست كه از وقتي آمده‌ام ، گرفته‌ام . هفتصد درم است . از جانب من ادا كن . از ابن زياد بخواه كه جثهء مرا به تو ببخشد وآن را به گور كن . كس پيش حسين فرست وأو را بازگردان كه من به أو نوشته‌ام وخبر داده‌ام كه مردم باويند ويقين دارم كه حركت كرده است . » عمر به ابن زياد گفت : « مىدانى به من چه مىگويد : چنان وچنين مىگويد . » ابن زياد گفت : « امانتدار خيانت نمىكند ؛ اما گاه باشد كه خيانتكار را امانتدار كنند . مال تو از آن تست واز اين‌كه به دلخواه خويش در آن تصرف كنى ، منعت نمىكنم ، اما حسين اگر آهنگ ما نكند ، آهنگ أو نمىكنيم واگر آهنگ ما كند ، أو را رها نمىكنيم . وساطت تو را دربارهء جثهء أو نمىپذيريم كه به نظر ما شايستهء اين كار نيست كه با ما پيكار كرده ومخالفت كرده ودر هلاك ما كوشيده است . » به قولي ، گفت : « اما جثه‌اش ، وقتي أو را كشتيم به ما مربوط نيست كه با آن‌چه مىكنند . » گويد : پس از آن ابن زياد گفت : « هي ، اى ابن عقيل ! كار مردم فرآهم بود وهمسخن بودند . آمدى كه پراكنده‌شان كنى واختلاف در ميان آرى وآنها را مقابل هم وادارى ؟ » گفت : « ابدا ! من نيامدم . مردم شهر مىگفتند : پدر تو نيكانشان را كشته وخونهايشان را ريخته ورفتار -